malek saraei, [۲۱.۰۷.۱۹ ۱۳:۰۹]
در طول یکی دو ماهۀ درو، حداقل ۴-۵ بار و گاه (اگر دروگران کمتر در بارگیری وسواس و دقت به خرج می دادند) چه بسا خیلی بیشتر، در طول مسیر (از محل درو تا محل خرمن) بار برخی الاغ ها خیلی بیش از آنی که ازدستهکش ها (که معمولاً نوجوان و کم تجربه و به لحاظ جسمی هم توانایی زیادی نداشتند) برای ترمیم آن کاری ساخته باشد، کج می شدند و ناگزیر، دستهکش در گوشه ای از راه بار کج شده را باز و رها کرده و همراه با الاغی که بارش بر زمین مانده بود، باقی بارها را به سوی خرمن هدایت می کرد. معمولا نوبت بعد، که الاغ ها بارگیری و راهی محل خرمن می شدند، یکی از دروگران اصلی تا محلی که بار به سرمنزل نرسیده، رها شده بود، دستهکش را همراهی کرده و با کمک یکدیگر و احیانا یاری گرفتن از کسانی که احتمالادر مسیر بودند، بار مذکور را دوباره بسته و بار الاغ به اصطلاح یدک کش می کردند تا به محل خرمن حمل شود. یادم می آید که خودم در زمرۀ بهترین و کارآمدترین ”دستهکش“های روستا بودم و بسیار می کوشیدم، مبادا بار الاغ هایی را که هدایت شان می کردم، تا حد چاره ناپذیری کج شده و باعث تخلیۀ بار شود. با این حال، تلاش هایم همیشه هم با موفقیت توأم نبود و گاهی اوقات، به دلایل عدیده _نظیر سرنگون شدن ناگهانی الاغ براثر افتادن در چاله چوله ها و یا برخوردهای شدید الاغ ها به یکدیگر و دیگر موانعی که گاه بر سر راه وجود داشت، بازشدن ناگهانی و پیش بینی ناشدۀ شوبار و اغرمچه* که بارها را بر روی الاغ مهار می کرد، سُر یا لیز خوردن بارها از سمت جلو یا عقب الاغ ها در سراشیبی ها و سرازیری ها که البته موارد این بالا و پایین رفتن ها در مسیر کم هم نبود و موارد متعدد دیگر)، بار الاغ هایی را که در مسیر درو تا خرمن هدایتشان می کردم، از روی حیوان بارکش واژگون شده و به رغم تمام اقدامات ناموفقی که برای تنظیم دوبارۀ آن انجام می دادم، به ناچار بار مذکور را در گوشه ای از راه تخلیه می کردم. البته، گاه کشاورزان و دروگران دیگری که در نزدیکی محل بار واژگون شده مشغول درو یا در حال آمد و شد بودند و نیز سایر ”دستهکش“هایی که تصادفاً در محل حادثه در حال هدایت حیوانات بارکش خود بودند، برای ترمیم بار سرنگون شده کمک هایی می کردند. اما اینگونه یاریرسانی ها همیشگی نبود و گاه اگر هم اتفاق می افتاد، با موفقیت توأم نمی شد. در هر حال تا جایی که به خودم مربوط می شود، حوادثی از این دست به شدت باعث ناراحتیام می شد که عملاً هم اقدامی نمی توانستم برای ترمیم آن انجام دهم. چه بسا هم زمان با تلاش های ناموفقم برای ترمیم و قراردادن مجدد بار بر روی الاغ سخت گریه می کردم. هر چند برای من اتفاق نیفتاد، اما موارد متعددی پیش می آمد که دستهکش هایی به خاطر واژگون شدن مکرر بارهایی که به محل خرمن هدایت می کردند، توسط بزرگتر ها خود سخت تنبیه بدنی می شدند.{20}
در هر حال، همین الان که با یادآوری خاطراتم به دشواری های فراوان کار ”دستهکشی،“ آن هم در آن سنین کم (کمابیش حدود ۱۱تا ۱۶ سالگی)، فکر می کنم، به اصطلاح مو بر بدنم سیخ می شود و حیرت می کنم که چگونه ممکن بود در آن شرایط سخت دشوار می توانستم از پس انجام آن همه امور سنگین و طاقت فرسا برآیم. البته نباید خیلی هم فقط به خود ببالم، که سالیانی طولانی قبل از آن و نیز تا سال ها بعد، کودکان و نوجوانان فراوانی از هموطنان من در روستا و البته بسیاری دیگر از مناطق روستای,ی و کشاورزی ایران زمین، کمابیش، همان وظایف بهزعم بنده دشوار و طاقت فرسا را انجام می داده اند. طی ۵-۶ سالی که خود من به طور حرف های در فصل درو به کار ”دستهکشی“ اشتغال داشتم کار دستهکشی با کمک 3رأس الاغ انجام می گرفت. به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقی است یاد باد ان روزگاران یاد باد سرخوش از ان روزگاران یاد باد پایان
فصل پنجم از وازه ها در فرهنگ محاوره ای خواجه اباد ( ابزار کشاورزی - طب سنتی)...
ما را در سایت فصل پنجم از وازه ها در فرهنگ محاوره ای خواجه اباد ( ابزار کشاورزی - طب سنتی) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:27